سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگیره...

عشق من و آقا خرسه ی نازم...

مناجات

خدایا

ازت فاصله میگیرم زمین میخورم              زمین  میخورم  تا  ازت  میبرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط خرس و پرستو...  | 

گیج...

صدای سوت قطار می آید. بی اختیار به سمت ریل می دوم. اما نه، این صدای سوت قطار نیست

انعکاس ضجه های خودم است.

ببخش اگر این روزها گیج و دیوانه ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط خرس و پرستو...  | 

بغض ممتد...

من لیلی و حوا نمی خواهم فقط کمی دوستم داشته باش

همین

مگذار این بغض، ممتد شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط خرس و پرستو...  | 

شب که می شود چراغ های خانه را 

روشن می کنم

تا اگر از اینجا عبور کردی بدانی 

هنوز زنده ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط خرس و پرستو...  | 

کنارم هستی

هر چند که من از این بودنت سهمی ندارم

اما باز خدارو شکر که هستی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط خرس و پرستو...  | 

دوستت دارم...

خیلی آرام و آهسته می گویم:     دوستت دارم

صدایم را می شنوی؟؟؟

فریاد نمی زنم چون می ترسم مردم اینجا

 عشق مارا چشم بزنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط خرس و پرستو...  | 

فقط خدا...


بی یارم و تنهایم و در این برزخ تنهایی

من غیر تو کسی ندارم خـــدا !!! خودت که می دانی


+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط خرس و پرستو...  | 

او رفت..

او رفت برای همیشه .......و تمام کوله بارش را با خودش برد. حتی.....حتی.... دریغ از یک نگاه آخر...اما او یک چیز را با خودش نبرد.....مطمئنم اگه بهش بگم که چی رو جا گذاشته برمیگرده و اونم به زود ازم میگیره و با خودش میبره. ولی.....ولی اون هنوز نمیدونه  که یادش رو تو ذهن من جا گذاشته و من هیچ وقت فراموشش نمیکنم. اما او حتی یه چیز رو هم از من گرفت و با بی رحمی تمام با خودش برد...آری... او عشق مرا با خودش برای همیشه برد.....به همین خاطر تا ابد عاشقشم.........


+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط خرس و پرستو...  | 

تنهای تنها...

شب است...

و...

تنهای تنهایم.............

جز خدا به کسی فکر نمیکنم......

قدم میزنم تنها....زیر نم نم باران....چشمانم به زمین  خیس زیر پایم خیره اند....باد سردی به صورتم می خورد...

مسیر طولانی ای را از میان درختان صف کشیده می گذرانم...

عصر جمعه ست....با خود حرف می زنم...

چه تنهایی تلخی..

و چه دل تنگی...

اما برای کی؟؟؟ مشخص نیست.....

کاش می توانستم برای همیشه پرواز کنم از این زمین.....یا..... جان دهم...یا به آنجا روم......که زمین و زمینیان نباشند...

که.....

سخت دلگیرم ..... از همه و همه چیز....

که...

سخت دلتنگم.....سخت تنهایم. سخت...

خدایا.....مرا دریاب در این تنهایی..... تنهایی تلخ

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 8:33 بعد از ظهر  توسط خرس و پرستو...  | 

من از دست غمت...

دلم تنگ است.... به دنیای تنهایی ام پناه آورده ام؛ همان دنیایی که همیشه ی زمان ها در آن آرام می گیرم... در این دنیا آموختم تنها آمدن، تنها بودن و تنها رفتن را... این سرنوشت غم انگیز انسان است... در این میان هرچه انسان از دنیای فراموشی بیشتر فاصله می گیرد، تنهاتر می شود و هر چه روح فراخ تر می گردد، غمگین تر می شود و محزون تر ... سر در گریبان غم و چشم در افق دوردست خدا کرده ام و از این فاصله می نالم... غمگینم به خاطر غم دیگران؛ انسان های تنهایی که جزء خدا کسی ندارند تا درد دلٍ بی تابشان را چو من با او گویند... و این است سرگذشت انسان، انسانِ عاشق آفریده شده ی خدا... و همیشه عشق در جدایی معنا می یابد... عاشق سینه چاک می باید در فراق و جدایی از معشوقش جدا نباشد... در زمان هایی که نمی بیندش، ناله سر کند و در وصال تنها نظاره... در دوری فریاد برآوردن و در لحظه ی رسیدن تنها نگاه دوختن و فرصت را غنیمت شمردن و محو شدن در او، شیوه ی دلباختگان است... خدایا! غمم را ز چشمم نمی خوانی؟!... خدایا عاشقم و مزد چنین عاشقی، تنهایی است، تنهاییی بهتر از تمام با هم بودن ها...


+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط خرس و پرستو...  |